بازم کلاغه به خونش نرسید
تو این دو روز گذشته اتفاقاتی افتاد؛ ...خوب ...بد
مخصوصا دیروز که یه چیزای جدیدی رو فهمیدم یه چیزایی که باعث شد دیدم نسبت به همه چیز عوض بشه!
چون نمیشه توضیح خاصی داد شرح مختصری از این دو روز و اتفاق عجیبی که دیشب خوابشو دیدم و هنوز فکرم رو مشغول کرده رو تو ادامه مطلب مینویسم
* پسورد ادامه مطلب رو به کسی نمیدم اما خیلی سادس میشه حدس زد:
چیزی که الان ممکنه خیلیها ادعاش رو داشته باشن اما واقعیش کم پیدا میشه
* یه انیمیشن ایرانی رو چن وقت پیش دیدم به اسم
ماسوله کار آقای «بهرام عظیمی» خیلی قشنگ بود اگه تونستین ببینین (حجمش بالاس
۲۶مگ اما ارزشش رو داره)
ادامه مطلب
+

تاريخ: یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ساعت: 12:25 نويسنده: فرهاد
|
|
میشه دیگران رو گول زد، اما خودت رو نه!
فقط میتونی خودت رو تا یه مدتی توجیه کنی!
اما اون ته تههای دلت میدونی که حقیقت چیه!
و بالاخره یه روزی دیگه نمیتونی خودتم توجیه کنی،
پس باید بهش اعتراف کنی!!!
فقط باید امیدوار باشی اون روز دیگه خیلی دیر نشده باشه...
+ اون ته تهها رو یه نگاه بنداز!
+

تاريخ: سه شنبه هشتم آذر 1390 ساعت: 10:9 نويسنده: فرهاد
|
|
دوست داشتن واقعی نه با گذر زمان کم میشه، نه با اومدن افراد جدید کمرنگ!
مگه اینه عادت بوده باشه...

+ گذر زمان مشخص میکنه هیچ جایگزینی برای اونایی که واقعا دوستشون داریم وجود نداره...
+

تاريخ: پنجشنبه سوم آذر 1390 ساعت: 11:16 نويسنده: فرهاد
|
|
باز از سر کار اومدیم خونه خسته!
و کسی نیست بپرسد حالم را...
یه نفر که مرا مهمان دارد با لبخند با چای!
یه نفر سنگ صبور که بفهمد درد دلم...
خستهام نه زکار، بیشتر از روزگار...!!!
شام امشب هم باشد برای فردا!
دو کلام درد دلم با پیسی!
وقت خواب است انگار، باشد.
این من و تخت و خاطرهها، شببخیر تا فردا...
+

تاريخ: سه شنبه هفدهم آبان 1390 ساعت: 23:33 نويسنده: فرهاد
|
|
نشستم تو اتاقم توی شرکت، منظره حیاط رو نگاه میکنم!
اولین برف امسال داره میباره...
از اینجا که من نشستم (کنار شوفاژ گرم با یه چایی داغ رو میزم) تماشای بارش برف خیلی قشنگه!
اما...
همیشه یه اما آخرش میمونه...
بگذریم، دوتا ترانه که این روزا زیاد گوش میدم میذارم تو ادامه مطلب
ادامه مطلب
+

تاريخ: سه شنبه هفدهم آبان 1390 ساعت: 11:32 نويسنده: فرهاد
|
|